تبليغاتX
سر خوشانه...




















Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


سر خوشانه...

در روزگاری که لبخند ادمها به خاطر شکست توست برخیز تا بگریند....(کوروش)

با افکار زیبایت زندگی کن ...چون زندگی به اندازه ی فکر های تو زیبا میشود....
پ.ن۱: یه چند لحظه رو این جمله فکر کنید ......
نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت 23:33 توسط فری|

4gis8fz0lofhf66w456l.jpg 
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 18:30 توسط فری| |

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،

چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای ‌تکه نانی

‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌

و شب آهسته و خسته

تهی‌ دست و زبان بسته

به سوی ‌خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی

لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری

و قدری آن طرف‌تر

عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌

و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمین و آسمان را کفر می‌گویی

نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است . . .


پ.ن:امروز .....گذشت .

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 20:38 توسط فری| |

الوعده وفا......

یادم نرفته ....قول داده بودم .....سر قولمم هستم.....

طبق گفته های اقای مهر افشان میخوام یه دعا کنم. من میگم شما بگید آمین......

خدایــــــــا ظهور اقا امام زمان را نزدیک بگردان ....شاید ایشان سن واقعیه آقای قانع رو به ما گفتند......

طبق روال اول ثمین.....

زنگ آقای اکبرپور.....

ثمین:استاد این معلمای مدرسه ما وجدان اخلاقی(کاری) ندارن......بدبختا قتل کردن.....

یه سوتی از خودم ......

دارم اس میدم به یکی از بچه ها اینجوری:

فری:دارم میرم قم....خواهر شوهرم از کربلا اومده.....

دوستم:اِیول.... مگه تو خواهر شوهر داری؟؟؟؟؟

فری:اره .بهت که گفته بودم .2 تا دارم....

دوستم:فرزانه تو خواهر شوهر داری؟

فری: اره

دوستم:فرزانه میفهمی چی میگی ؟تو 2 تا خواهر شوهر داری ؟؟

فری :حالا یه سوتی دادماااااااا


خانم مرتضوی:بچه ها این نکته خیلی مهمه ...همه با قرمز بنویسید.

موناو مهدیه 2 تایی بنفش برداشتن.(نمیدونم واسه اصالتشونه یا تاثیر آقای گنجی)


اینجا مطب دکتر است......

منشی : لطفا دفتر چه هاتونو بدین.....

منشی:اِ.....فامیلیه شما با مادرتون یکیه؟

صهبا:بله من ازدواج فامیلیم......


بچه ها داشتن با صهبا بحث میکردن که یه دفه صهبا به من گفت: ببین فرزانه اینا شخصیت منو خرد میکنن.....

من: صهبا جون ....عزیزم .....شخصیت تو مثله فنره.....با تراکتور هم از روش رد بشی دوباره میپره بالا.....


کلاس آقای مهر افشان.....

من یه سوال پرسیدم. اقای مهر افشان یه جواب کوبنده دادن .....

یکی از بچه ها : خوردی؟

یکی دیگه: هستشو تف کن؟

اقای مهر افشان: نگه دار گردن بند کن.....


از اقای مهر افشان پرسیدیم اقای قانع کجایی هستن؟

اقای مهر افشان: اون موقعی که اقای قانع به دنیا اومدن شهر به وجود نیومده بود .


کلاس اقای قانع.....

والا من دیگه فک کنم واسه ایشون باید یه صفحه اختصاصی درست کنم......

مهرنوش داشت با دستمال بینیشو پاک میکرد.....

اقای قانع: مهرنوش جان برو بیرون با خیال راحت یه فین بکن بیا.....

صهبا: (کناره مهرنوش نشسته بود)استاد شما که نباید اینطوری بگین.....

اقای قانع:تو که خبر نداری ....اون هر دفه که میزنه پشت تو میگه چطوری رفیق دستشو پاک میکنه ....الان پشتت پر از لکه های سبزه.......


اقای قانع:آدم یه دانش اموز مثل شما داشته باشه که دیگه دشمن نمیخواد....

فری:خدا نیاره اون روزی رو که ادم یه برادر شوهر مثل شما داشته باشه ....دیگه احتیاجی به مادر شوهر و خواهرشوهر نداره....


ساعت 4 بعد از ظهر یه دفه صدای خروس اومد

بچه ها (با تعجب):صدای خروس بود؟

اقای قانع:خروسش ماده بود شما توجهی نکنید......


قانون بقای پیکان از زبان اقای گنجی:پیکان نه به وجود می آید و نه از بین میرود ...بلکه از ماشینی به ماشین دیگر تبدیل میشود.....


نوع خوندن .....مدل غزل

www.farzane@yahoo.com

دبلیو دبلیو دبلیو دات فرزانه پرانتز یاهو ......


تعداد سوتیا خیلی زیاد بود این دفه رو دو قسمتی مینویسم ...ولی یه عکس میذارم به افتخار مونا.

 

 

35h0fykjlmn8e5oyjymc.jpg
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 21:12 توسط فری| |

چقدر سخته بخوای بگی ولی نتونی.....از درون داغون شدم بی صدا .....مثل همیشه
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 22:13 توسط فری|

سلــــ ـــــام......

شرمنده همه دوستان.......این پست قرار بود سوتی باشه اما تغییر کرد .... قرار شد بشه

                      جایـــــــــــــــــــــــــگاه ویــــــــــــــــــــــــــــــــژه

خب حالا اصب ماجرا....

این چند وقته فری که بنده باشم از همه ی مریضی ها به اندازه ی سر سوزن گرفتم.....و شدم یه کبوتر خسته...... از اون جایی که بعضی از دوستان بسیار با مرام هستن هر دفه که سر کلاس غیبت کردم و رفتم خونه با احوال پرسی ها شون تبدیلم کردن به بنفشه......حالا همه باهم میریم که داشته باشیم یه تشویق استادیومی برای با معرفت کلاس:

                     مهیــــــــــــــــــــــــدا.......مهیــــــــــــــــــــــــــــــــدا......

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 22:55 توسط فری| |

سلام........

قبل از این که شروع کنم میخوام بگم هر چی مینویسم جنبه ی شوخی داره ها ا ا ا ا ا


حالا سوتیا.....

واقعا خدا اقای قانع رو سالم نگه داره .....خدا عمر بده بهشون ....ان شاء الله که جاشون تو بهشته... من دیگه نمیدونم چی بگم ......

شقایق حالش خیلی بد بود ....طوری که مژده رو به قبله خوابونده بودش (فقط برای این که وضعیتو درک کنید اینطوری گفتم....هه )

شقایق:میشه برم بیرون؟؟؟؟

قانع:نــــــــــــه!!اگه بخوای بمیری همین جا بمیری بهتره حداقل اینو میدونی خانمم .....شاید سوال شب اول قبرت این بود

زهرا:استاد شما طراح سوال شب اول قبر هم هستید؟!؟!؟!


بچه ها داشتن چونه میزدن که نمیرسیم بخونیم واسه همین نمره هامون بد میشه.....

اقای قانع:بچه ها ا ا ا .....شما برای خواهر کوچیکتون کلی یه درسو توضیح میدین بعد اون میگه اگه تست اومد چی کار کنم .الان وضعیت من و شماست .بس کنید این حرفا رو ...

غزل: استاد الان چی میخواین بگین؟ میخواین بگین شما سن برادر ما رو دارین ؟ عمرا....شما جای پدربزرگ ما هستین......

تو همین حین استاد تخته رو داشت پاک میکرد که یه دفه زهرا گفت : ِا چرا پاک کردین؟

اقای قانع :الان خیلی عصبانی شدی ؟اینو یه گاز بگیر (اون یکی زهرا کناره این یکی زهرا بود)

زهرا : ا ا ا .....اخه ادم که ممد و گاز نمیگیره.....!×!!×


نمیدونم بحث از چی شد که یه دفه نبوغ معصومه گل کرد و گفت:حسیـــــن فداکار!!!!

من گفتم : اره حسین فداکار با نارنجکی که انگشتش توش گیر کرده بود قطار رو جلوی سیل نگه داشت در حال که مامانش براش کوکو درست کرده بود.......


بارون میومد ....

بچه ها حواسشون پیشه مریم مجازیا بود.....

خانم نصراللهی: بچه ها ؟هوا دو نفرهست؟

حانیه:نه خانم اون ماله سال اول بود .....

من:الان 4 نفره ست . بچه هاشون به دنیا اومدن.....


صهبا حواسش نبود .....خانم فلسفی گچ پرت کرد .خورد تو سرش. ترسید.

خانم فلسفی: دفه دیگه اجر پرت میکنم .....

مهرنوش: خانم شما لرید؟

خانم فلسفی: نه چطور؟

مهرنوش: اخه لر ها با پاره اجر خیلی کار میکنن!


1۸/ابان/1390

سحر: ازمون بعدیه سنجش  چه تاریخیه؟

من:یازدهم.

سحر:11 ابـــــــان؟!؟


کلاس اقای ترکاشوند.(زبان)

بچه ها خیلی سوال میکردن.......

یه دفه اقای ترکاشوند گفتن:نفس ادمو شهید میکنن.........


دارن معنیه کوه و تپه رو میگن

یکی از بچه ها میگه:مگه کوه و تپه چه فرقی با هم دارن؟

اقای ترکاشوند:فرقی ندارن؟؟؟؟

همون:نه دوتاشون هم برامدگی دارن......


سبا داره در مورد دعا حرف میزنه :من یه بار دعای توکــــل رو پشت بلند گو خوندم .....

من:سبا اون توسله!

سبا :نه منظورم فرج بود ......


مژده سر کلاس بد ها ,عالی ها مینویسه بعد میده ناظم.....اون زمان دیگه سرتون جدا از تنتونه......

سر یکی از کلاسا فاطمه گفت:بچه ها اسم مینوسم ها ا ا ا .....

همه ساکت شدن.

زهرا : بچه ها مشقی بود.

دوباره شروع کردیم.هه.


بازگشت آقای گنجی!

خیلــــــی کلاسمون گرم بود .

آقای گنجی: شدم مثل این عروس دهاتیا که لپاشون گل میندازه......

بچه ها : دوماد کیه؟؟؟؟


خیلی حرف میزدیم .

آقای گنجی: به جای این که خون رو متوجه فکتون کنید متوجه مغزتون کنید.......


آقای گنجی:بچه ها ادم باشید(عادی باشید)
نور لامپ تو صورت مهدیه میخورد  واسه همین مقنعه شو کشیده بود جلو.

آقای گنجی:چرا خانم جلسه ای شدی؟؟؟

مهدیه:اخه افتاب میخوره تو چشام.


آقای گنجی:اگه تگــــــییر بده(تغییر)


عکس گوشی هامون سر کلاس.....جای خانم ملامحمدی خالی.....

xmpo8lhe3g94a1io19u9.jpg
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 21:22 توسط فری| |

 

 

             بحرین غصه نخور استقلالم ۶ تاییه...........

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 17:6 توسط فری| |

........ امروز میخوام یه تشکر جانانه از همه ی بچه های کلاس بکنم که بدون فوت وقت سوتی میدن و در صورتی که من متوجه نشم برام مینویسن و بعدا بهم میدن.......


 طبق روال اول ثمین ......قراره بریم کنسرت سیاوش قمیشی .آهنگشم اینه : غـــــــــــــــــوشی رو بردار تا صدات یه ذره ارومم کنه .....(به مغزتون فشار نیارید ماله محسن چاووشیه.....)

 داریم از دعوا حرف میزنیم 4 تا انگشت دستشو نشون میده میگه : منم انگشتونه دارم ....(منظور بچه همون پنجه بوکسه....)

رو دفترش نوشتم هیدر (یه موجودیه که از نظر آی کیو داغون تر از جلبکه ) بعدفلش زدم سمت اسم ثمین . یکی از بچه ها اومده میگه حیدر کیمدی؟؟؟؟؟

 بابایی......

قرار بود تو پست قبلیم بنویسم که نشد ....الان میگم..... توی راهی که ما میام یه تعمیرگاهه که توش یه پسر 25-26 ساله کار میکنه .وقتی از اون جا رد میشیم طوری نگاه میکنه که انگار شاهزاده ی انگلستانه فرستادنش این جا مملکت داری یاد بگیره(شاگرده تعمیرکاره)....چند وقت پیش یه پرنده ی مینا خریده بود ....ما از کنارش که رد شدیم داشت التماس میکرد پرنده بگه بابایی..... روز بعد..... با ثمین داریم رد میشیم که ثمین میگه: بگو بابایی ....تو رو خدا بگو بابایی....مامانی.....ابجی......


 سر کلاس زبان.....ساعت 13:49 دقیقه. سوال : استاد (اقای ترکاشوند) کجاست؟ جواب: داره میره با پارچ اب بریزه تو کولر....... 


 توی کلاس همه دارن اعتراض میکنن نسبت به وضعیتی که دارن ..... اعصابا همه داغونه ..... وضعیت من و ثمین: وسط کلاس رو صندلی هامون لم دادیم بعد سر این که کی پاشو بذاره رو صندلی جلویی و دراز بکشه کشمکش داریم ......اما کلاس وضعش بد تر میشه .....من وثمین شروع میکنیم:(هر جایی رو که کشیده نوشتم شما هم بکشید و بخونید البته با حالت هایده بخونید) کبــــــوتریـــــــ خســــــــتـه منـــــــم آشییون ندارم ......دوووووووووره ســــــــــــــــــــــــــــرت بگردم..... البته قابل ذکره بعد از این بزم دو تایی از همه طرف بد و بیراه شنیدیم......


من شرمندم اقای قانع ولی شما خودتون مجبورم کردین........... یه سوالی رو برامون حل کردن بعد شروع کردن از خودشون تعریف کردن :ایول .....عینه خارجه .....اصلا خودم خارجیم....

سبا:یوه ه ه ه ه ه(مدل هه هلیا خوانده شود)

 زهرا:الان تو موقعیتی که هستیم کابل نزدیکترین خارج به مائه.....


بچه ها :استاد لامپو خاموش کنید ما هیچی نمیبینیم.....

قانع:لامپو خاموش کنیم .....یه رقص نور و غبار هم بذاریم بعد دوبس دوبس.......

غزل اومد حرف بزنه ه آقای قانع گفت:غلط کردم ،اشتباه کردم ،تو هیچی نگو الان یه چیزی میگی مجبور میشم برم بیرون.....

زهرا : نه بابا غزل دیگه اینقدرا هم ترسناک نیست......


من..... یه متنی رو داشتم میخوندم بعد توش کلمه متون داشت .من خوندم مِتون.... این بیت به افتخارثمین : ای بِلبِل..... 
خانم کامیار(دیگه خودتون اسنایید) خانم کامیار : تو یه کله قندبذار تو اب فردا بیا ببین .....اگه یه قطره کله قند بود...... 
به دلایلی از این هفته برای پست ها ادامه مطلب رمز دار میذارم .....و نظر ها هم تائیدی میشه......البته نگران نباشید خبر کردم رمزو هم میدم.....
جریانه دنیای نورو سوسک قرمزو بعدا مینویسم.........

نوشته شده در دوشنبه دوم آبان 1390ساعت 23:12 توسط فری| |

اثر من و ثمین .(نقاشی من .خط ثمین)

cddby09kyzqrlwp6tewc.jpg

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 1:25 توسط فری|

میدونم.....دیر شد....شرمنده به هر حال پیش میاد دیگه.....

قبل از شروع میخوام چند نفر رو برای اقای گنجی معرفی کنم

1 – ثمین:سمانه نظیفی        2- مهیدا: مهدیه شیرین ابادی          3- سران ف:سحر ناز یعقوب پور


حالا اصل مطلب

امروز من و ثمین به این نتیجه رسیدیم که بهتره به جای نوشتن سوتی هامون حرفای درست رو بنویسم .چون مقدار درست ها ازسوتیها کمتره.....


طبق روال اول ثمین:

موهای سبا رو داشتم میبافتم بعد شونه نداشتیم اومده تز میده : با دندونات چنگ بنداز(شونه کن)

بهش میگم شماره کارت ملیتو اس کن ....میگه کارد ملیم هنوز نیومده ....(قراره سند ازدواجش خنجر ملی کارت دانشجوییش قمه ملی باشه ....بقیه کارتاش هم کارد میوه خوریه)


استاد قانع.....(چاکریم)(اقا به خدا ما تقوای الهی ....نه دیسکو ... نه همون تقوای الهی رو پیشه میکنیم)

سر کلاس استاد قانع ساعت 5:45 بعد از ظهر

غزل: تا حالا اینقدر توی مدرسه نبودیم.....

استاد قانع:جای بدی که نیستی مدرسه ست....دیسکو که نیست!!!

غزل: الان که وقت دیسکو نیست....

استاد قانع: خب من نرفته بودم نمیدونستم....اما تو ماشالله....


قانع: بچه ها تو کنکور از این جور مسئله ها نمیدن . اینا رو مادر بزرگ منم بلده حل کنه

زهرا:خب مادر بزرگ شما نابغه س.....


 

رضوی : کلاس کنکوراتون کجا قراره بره ؟

سبا: شهر کرد (شهید کرد)

سران: رسالت

رضوی:کجاش؟

غزل: دنیای نور ....

رضوی: جدی؟ تو پاساژ؟

غزل: اره رو اب نماش.....


نصراللهی: اگه بذاری این سوالا برا چالش ایجاد کنه بعدا برات تبدل به چاه میشه....

حانیه:حالا خدا کنه چاهش چاه اب باشه نه فاضلاب....


ثمین:فری یه اهنگ پیشواز گذاشتم گوش بدی زار میزنی....

فری: الان گوشیم تو کیفمه رفتیم بیرون گوش میدم....همین موقع ثمین گوشیشو در اورده تا سایلنت کنه .....

فری :ثمین گوشیتو بده من بزنگم اهنگتو گوش کنم.....



به خاطر ابرو به یکی از بچه ها گیر دادن بعد غزل شروع کرده به نطق:همین دیگه ....همین کارا رو میکنن که دخترا وقتی میرن دانشگاه مثل تانکر میترکن....


تو کلاس یکی از بچه ها داشت چرند میگفت به ثمین میگم : بزنم تو دهنش ؟

ثمین : اره

فری: بگو بیاد جلو (من رو نیمکت نشسته بودم)

ثمین: اره تو نرو جلو خسته میشی ....



خانم کامیارو که یادتونه؟صندلیو.... شاتالاپو....

خانم کامیار : تو کنکور یه سوالایی از این قسمت میدن که ادم تو خواب هم نمیشوه(خوابای ایشون صوتیه....)


خانم کامیار:دانشگاههای روسیه که توش دانشمندای مهم بودن اول باید نجوم ، فیزیک، پزشکی ، اختر شناسی و .... می خوندی تا بعد اجازه بدن رو کرسیه شیمی بشینی....(خط ایشون نستعلیق مدل وارونه ست)

سبا: ای کاش یه مرحله هم اموزش خط براشون میذاشتن.....


پرستو (با بد بختی داره میرسونه ....حالا چطوری...بخونید )

بگو: به ازای هر اسپیلون بزرگتر از 0.....


زهرا : داییه من تو فرانسه.......(داشت چرت میگفت .من یه مشما سبزی پرت کردم خورد تو سرش ....)

زهرا: خیلی کثافتی ، اینو داییم گفت.


مهدیه داشت مسخره بازی میکرد و بدها خوب ها مینوشت .....اسم پرستو رو که میخواست بنویسه یه ستون باز کرد نوشت :  

e.f


کلمات کلیدی:تل صورتی، ناهار ، رادیولوژی با روسری و جوراب،پشمک،

 

نوشته شده در شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 18:58 توسط فری| |

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛ با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شك دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند...!


پ.ن:وای خدای من صدامون بهت میرسه؟؟؟؟؟

پ.ن:قدرت این که جلوی اشکامو بگیرم ندارم......

نوشته شده در یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 0:1 توسط فری| |

آقایون... عزیزان...برادران گرامی....خواهش میکنم....التماس میکنم....شما که ادبیات فارسیتون خوب نیست خب اس ام اس هاتون رو انگلیسی بدید ....اصلا مجبورتون نکردن که اس ام اس بدید....

یه بنده خدایی شماره منو اشتباه گیر آورده ,بعد هی پیام میده و ....خودتون بخونید (براش ترجمه هم گذاشتم)

1-قسط رفاقت ندارین(قصد رفاقت ندارین)

2-تمایوله به اشنایی به شما دارم(تمایل اشنایی با شما رو دارم)

3-صبح بخیر(ساعت 6 صبح سند کرد)

4-لطفن جواب بده (لطفا جواب بده)

5-اگر تمایول به آشنایی داری یا اگر نداری جواب بده لوطفن(دیگه وارد شدید ...خودتون ترجمه کنید)

 

فرض کنید من بخوام با ایشون باشم .به نظر شما اولین کادوی ولنتاین چی بخرم بهتره؟؟

ادکلن؟

ساعت؟؟

لباس؟؟؟؟

گوشی؟؟؟؟؟

-

-

-

-یا یه مدادو پاکن و دفتر ....تا هر شب بهش دیکته بگم


پ.ن:منظورم به تو نیست.....

نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 23:49 توسط فری| |

این جمعه نیز گذشت

چشم به راهت بودم و باز نیامدی......

....

بیا....

منتظرم....

میخواهم خاک پایت را سرمه ی چشمانم کنم.

 

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:43 توسط فری| |

اولین روز بارانی را به خاطر داری؟

غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدیم

 وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم

دومین روز بارانی چطور؟

پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شدم.

 سعی می کردی من خیس نشوم و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.

و سومین روز چطور؟

گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد. 

وچند روز پیش را چطور؟

به خاطر داری؟که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم...فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو..


جرج آلن: اگر کسی را دوست داری، به او بگو. زیرا قلبها معمولاً با کلماتی که ناگفته می‌مانند، می‌شکنند


شریف ترین دلها دلی است که اندیشه ی آزار کسان درآن نباشد.  زرتشت
وقتی که زندگی برات خیلی سخت شد، یادت باشه که دریای آروم، ناخدای قهرمان نمی‌سازه.
شکسپیر: همیشه به کسی فکر کن که تو رو دوست دارد، نه کسی که تو دوستش داری **
اگر میخواهید دشمنان خود را تنبیه کنید به دوستان خود محبت کنید. (
کورش کبیر)

پ.ن۱: این روز ها میگذرد ....بی ان که بگذرد ....فقط زمان فرصت ها را دور میکند ...همین!

پ.ن۲:این روزها صدای سکوت را میشنوم....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 19:57 توسط فری| |

اول یه اس ام اس بازی از خودم و ثمین.....

ثمین: سلام خوش میگذره؟

فری: سلام.ماهی گرفتم از تو دریا.....

ثمین: اخی بی وجدان,نامرد حداقل میاوردی من خفشون کنم تو که می دونی من دوس دارم.

فری: خودم اول با  قلاب ماهی گیری ماهی میگرفتم بعد خفشون میکردم بعد دل و رودشون رو میریختم بیرون یه نیم ساعت دیگه هم سرخشون میکنم .ازشون عکس هم انداختم.

ثمین: خوب پس سالم نموندن ....آخــــــــــی خیالم راحت شد.


حالا سوتیا ا ا....

آقای ترکاشوند دبیر زبان در مورد درآمد زیاد تدریس صحبت میکردن که گفتن : دکتر کیاسالار دکترای دامپزشکی دارن اما زبان درس میدن .....چرا؟

ثمین:خب چون ایشون زبون حیوونا رو خوب بلده!!!

با ثمین و بچه های خواهرم رفتیم بیرون ....بچه ها خیلیاذیتم کردن .قاطی کرده بود ....میخواستم از ثمین خداحافظی کنم میگم: خداحافظ خالـــــــــه.....

اقای قانع: بچه ها شما وظیفتون سوال پرسیدنه.من وظیفم ضایع کردن شماست.......

اقای قانع یه سوال پرسیدن بعد ما خیلی پرت و پلا جواب دادیم.....بعد میگن: به خدا یکی هست که از حرف نزدنتون خوشحال می شه ها ا ا ا ا

اقای محسنی پاسخ نامه ها رو داد سبا که درصد بگیره بعد یه دونه هم سفید داد که جوابای درست رو تو اون بزنه تا راحت از روش صحیح کنه......بعد جلسه ی بعدی سبا برگه ها رو اورد داد به اقای محسنی .....یه دفه دیدیم که اقای محسنی خیلی خوشحال گفت بچه ها صد داشتیم.....فقط اسم نداره .بذار ببینم مال کیه؟یه چندثانیه بعد سبا گفت اِ این همونیه که دادین از روش درصد بگیرم .اشتباهی اینم صحیح کردم.(باشکر از مهیدا)

یک وظیفه ی سنگین.....

امروز یه وظیفه سنگین رو دوش منه! یکی از اون چیزایی که اگه درست بیانش نکنم برام فشار قبــــــــــــــر میاره!

خدا نگذره از اون کسی که همچین اختراعی  رو کرده.....آخه آقایون,خانمها وقتی یه چیزی برای نشستن اختراع میکنیدباید طوری باشه که فرد روی هر نقطش که نشست احساس تعادل کنه.اخه شما که این وسایل رو اختراع میکنید  و میدونید محل استفادش جلوی بچه های با جنبــــــــــــــــه ی مدرسه است با اصول بسازید......(نساختین هم مهم نیست ا خوشحال هم میشیم)

......حالا اصل ماجرا......

خانم کامیار جلوی میز ثمین اینا روی دسته ی یک صندلی تکی نشست.....تا  نشست ثمین منو صدا کرد که از زیر بزنم زیرصندلیش  ؟ که با اخم فری رو به رو شد ....یکم گذشت تا لحظه ی طلایی فرا رسید .... خانم کامیار اومد از روی صندلی بلند شه که .......

                            شاااااااااتالاپ پ پ پ پ......

با دست و پا های تو اسمون بر زمین نازل شدنددددد....هیچ کس نخندید برای همین این وظیفه ی سنگین بر عهده ی من بود تا بچه ها این جا بخندن.....فقط ای کاش این صحنه مثل فیلمامون صحنه اهسته و پشت صحنه و تکــــــــــــــــــــــرار داشت

 

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 15:29 توسط فری| |

الهی بمیرم و نبینم این وضعو ........هه ...

وقتی شنیدم دلم براش سوخت ....اما میدونین یه چیزو ؟ این که جاش تو بهشته .......چون دل ما رو با کاراش خیلی شاد کرده.....غزلو میگم......

سر کلاس اقای قانع یه تیکه از اون خوشگلاش اومد کلاس ترکید....اقای قانع گفت:بچه ها نخندین!!!خوبه بچه خودتون هم این جوری بشه؟؟؟؟؟؟

مونا سوتی داده سر کلاس من نفهمیدم که بنویسم به سبا می گه به فری بگو من ضمیرو این طوری نوشتم:زمیر

به نظرتون زنبور چی می خوره ه ه ه؟؟؟؟......تو راه مدرسه یه برگ از درخت کندم دادم به ثمین گفتم : ببین زنبورا خوردنش!!!!!

میگم شیرزاد وقتی ازدواج فامیلی باشه دیگه.......

جا نیست تا بشینه میگه: میزاتونو بذارین رو کیفاتون.....!!!!!!!!!!!

یه ازدواج فامیلیه دیگه هم داریم.....صهبا.

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

....سر ادبیات به معلم می گه: خانوم؟

معلم: بله؟

صهبا:گرممون شده!

معلم:میخوای بیام فوتت کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در جمعه چهارم شهریور 1390ساعت 17:9 توسط فری| |

میخوام داد بزنم.....اما انقدر بغض دارم که صدام بیرون نمیاد.....دلم می خواد گریه کنم .....اما .....

وای به روزی که بفهمم اما .....دیگه دیر شده باشه

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 1:32 توسط فری| |

فقط اين بار....
نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 21:40 توسط فری|

این دفه می خوام با ثمین شروع کنم .....

اینو به عنوان یه سوال از شما می پرسم بعد جواب ثمین رو می گم .....

این رو بخونید:۵/۵/۹۰........... خب خوندین ؟؟؟؟حالا جواب ثمین :نود و نیم و نیم درصد .......

کلاس دیفرانسیل ......استاد قانع ......

بحث حیوانات موذی بود و داشتیم حرف می زدیم .....هلیا گفت : من یه بار توی دوم دبیرستان موش گرفتم .....بعد استاد گفت : چیزیت نشد ؟؟؟؟؟؟؟؟ هلیا : نه فقط هاری گرفتم .....استاد : نه تو هاری نگرفتی احتمالا موشه هاری گرفته ......

بحث از پشه شد غزل گفت : یه بار توی دهن من پشه رفته ......

استاد قانع گفت : اخـــــــــــــــــــــــــی ......بیچاره پشه هه !!!!!!!!!!!!!!!

استاد تهرانی ....(هندسه)

توی حضور غیاب اسم مونا رو این جوری خوند : خانم ســـــــــــــــونا فرهنگ دوست ......

به قولیه استاد قانع دانشگاه های قــــــــــــــــم جزو مناطق محرومه .....بعد گفتیم چرا ؟؟؟؟؟؟گفت چون به نسبت جاهای دیگه توش دختر کمتره .......

هفته رو اگر از من بپرسی تا برات روز شماری کنم این جوری می گم : شنبه - دوشنبه - سه شنبه - و.....

سبا( فامیل خانم شیرزاد ) :) ۱۰ ساعته  ساعت۱۲ و ربعه .....

جدیدا نمی دونم مونا رو جزو کدوم گروه حساب کنم .....خانم شیرزاد یا ازدواج فامیلی ها.....

معنی کردنشو داشته باشین : کان یذهب= میربت (میرفت) نیست بچه هم لری و شمالی و انگلیسی و عربی و تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرکی بلده ....همه لهجه ها رو قاطی کرده .....

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 14:0 توسط فری| |

خب ....هه هه هه هه هه

شاید بگید برای چی با خنده شروع کردم ...میدونم کلاس کنکورم هستو و باید کلی بخونم و تست بزنم ....ولی خب نمیشه کاریش کرد ....من که تغییر نمی کنم ....اما این دفه یه فرقی داره .....

فرقش اینه که یه بد جنسیه کوچیک می خوام بکنم .....خب من از دوستام و خودم زیاد نوشتم ....امسال می خوام علاوه بر اینا از معلمـــــــــــــای عزیز و گرامی و محترم و دوست داشتنی (چقدر هندونه)هم بنویسم .......آخر سال هم وقتی همه ی امتحانا رو دادیم و دیگه معلما رو نمیدیدم ادرس رو بهشون می دم که بعد از خوندن مطالب اگر احیانا قصد خفه کردن منو داشتن دستشون به من نرسه ........

زنگ شیمی :

خانم کامیار دبیر شیمی .....برای توضیح درس از مثال های مختلفی استفاده می کنه .....ولی این وسط یه جاهایی هم یه چیز هایی میپرونه .....مثلا از نظر ایشون 100 برای 1000شدن باید صد برابر بشه ......یا یه نفر سرشو میندازه بیرون و میره بیرون ....حدودای ساعت 11:30 بود و بچه داشتن برای زنگ تفریح غر می زدن .....من داشتم باهاش در مورد یه چیز دیگه حرف می زدم که فهیمه گفت : فرزانه بپرس ببین زنگ تفریح نمیده ؟؟؟؟؟کامیار گفت : فرزانه زبونه کلاسه ؟؟؟؟؟

فهیمه گفت: نه دیدم دهنش بازه گفتم حالا که بازه اون بپرسه (فهیمه اصفهانی نیست )..........

ایشون یه اسم برای اقای گنجی ساختن با کمترین امکانات  .....می دونین چی ؟؟؟؟اقای جنگی .....

یکی از نظرات پروفسور مبینا در مورد تالس :

تالس مخترع اب بود .....

خانم های شیرزاد .....

توی این قسمت تصمیم دارم فامیل های خانم شیرزاد رو معرفی کنم ...

سبا : یه سوال می خواد بپرسه ....سریع دستشو می بره بالا و می گه که سوال داره بعد معلم می گه سوالتو بپرس .....دفترشو نگاه می کنه و می گه .... ا یادم رفت .. این اتفاق سر گسسته و فیزیک تکرار شده

پرســــــــــــــــــــتو (ازدواج فامیلی ):یه وجه تشابه خیلی بزرگ داره اونم این که هم نام خانم شیرزاده بعد جذابیتش چیه ؟؟؟؟این که پرستو ازدواج فامیلی هم هست یعنی سوتی ها و حرفاش خیلی قشنگه .... دارم حرفاشو جمع می کنم توی یه پست مخصوص بذارم .مثلا رنگ مورد علاقش بنفش با خالهای یشمیه .....(فرض کردنش پای خودتون )

اقای گنجی : درسته ایشون مرد هستن ولی خانم شیرزاد فامیل مرد هم داره دیگه ...نداره ؟؟؟؟؟

خودشون گفتن : چند روز پیش یکی بهشون زنگ می زنه یه سوال می پرسه و بعد یه چیزی می خوان به اون فردی که پشته خطه برسونه می گه یه لحظه صبر کن ببینم کجام ....بعد میان جلوتر اسم خیاون رو می خونن می فهمن : اینجا تهران است .....

رنگها از نظر اقای گنجی:

زرد :زرشکیه ملایم                          ابی : زرشکیه ملایم تر از زرد

قرمز : زرشکیه پر رنگ                   سبز : زرشکیه خال دار            بنفش : زرشکی

سوتیه مونا رو ننوشته بودم کلی خواهش و تمنا کرد که تو رو خدا بنویس من فقط از این یه راه می تونم خودمو به مردم بشناسونم ....شاید شتر یکیشون جلوی در خونه ی ما بخوابه ......

از نظر اون نوشته شدن =کشته شدنه.....

 

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 22:15 توسط فری| |

خب این پست شاید هیچ ربطی به پست های قبلیم نداشته باشه ....این پستم فقط یه اعتراضه....اعتراض به سنگ دلیه ما .... ماهایی که ادعامون شعور و فرهنگمونه ... نمیدونم دوران بچه گیتون چه جوری گذشته ....مادر یا پدر تون چقدر خواسته هاتونو براورده کردن ....چقدر براتون عروسک و توپ و .. خریدن . همه ی این حرفا زمانی از جلوی ذهنم می گذشت که داشتم به یه بچه ی 5 یا 6 ساله ی توی مترو نگاه می کردم که با اصرا مانتمو گرفته بود و ول نمی کرد تا یه بسته دستمال کاغذیه جیبی ازش بخرم ....بچه ای که از صبح خروس خون میاد توی مترو و وقتی میره بیرون دیگه خبری از خورشید نیست ....دوباره تکرار وتکرار وتکرارو...تمام دوران کودکیه اون بچه تموم میشه ومیره.... یه جای دیگه توی همون شهر هم میبینم که یه بچه ی همون سنی گریه می کنه و خودشو می کشه تا تبلتشو براش از خونشون بیارن ....چقدر تفاوت .... ولی یه روز تموم میشه .... خدا اون روزو زودتر برسونه ....

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 21:50 توسط فری| |

خب قرار بود امسال یه کم درسخون شم و دیگه سوتی نگیرم و سوتی ندم و تیکه و فلان و فلان ممنوع بشه .....اما افسوس ...نمیدونم کجای خلقت خدا در مورد من اشتباه بوده که این جوری شدم ....به هر حال دست زمونه نتونست من رو درست کنه(ادم کنه) ....

                                             حتی ترس از کنکور!!!!!

امروز فقط ضایع شدن خودمو می نویسم چون درصد بالایی از سوتی رو تو این دو روز کلاس کنکور داشتم ....(ترازم خیلی بالا بود ....)

به لطف بینا ساعت کلاس ما مارکه مای هست ....بغلش هم عکس یه رژ لب مایعه ....

من امروز با استون رفتم مدرسه تا لاکهامو اونجا پاک کنم ....پاک که کردم گذاشتمش زیر میز ...

استاد معارف اومد ....وسطای کلاس یه نگاه به ساعت انداخت ...یه کم دقیق شد ...فهمید چیه ...یه کم تیکه پروند و .....

از ته ردیف من میزا رو کشیدن جلو ...من میز اول می شینم ....خب به اجبار کشیدم عقب ....استون افتـــــــــــــــــــــــــــــــــــاد .......مثل جت رفتم پایین و برداشتم ....اما یه نگاه استاد دیدش ...گفت چیه ؟؟؟؟؟؟مواد رادیو اکتیو میارین سر کلاس ؟؟؟؟

نمی دونم چه آدم نامردی گفت : اســــــــــــــــــــتونه .....

داغ کردم ....بعد ترکدیم از خنده .....

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 22:32 توسط فری| |

مردی می خواست زنش را طلاق بدهد ....

دوستش علت را جویا شد و او گفت :

اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند. مرا وادار كرد سيگار و مشروب را ترك كنم.. لباس بهتر بپوشم، قماربازي نكنم، در سهام سرمايه‌گذاري كنم و حتي مرا عادت داده كه به موسيقي كلاسيك گوش كنم و لذت ببرم!


دوستش گفت: اينها كه مي‌گويي كه چيز بدي نيست!

مرد گفت : ولی حالا حس می کنم که دیگر این زن در شان من نیست ....


پ.ن:    حقیقت تلخه .....

 نتیجه اخلاقی : شوهران خود را معتاد کنید ...
                 حق گوش دادن به موسیقی را به انها ندهید
                 سرمایه گذاری در سهام ا به نام خود انجام دهید .....


 

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 14:1 توسط فری| |

اولیش که شاهکاره ......(ماشین مورد علاقه من....)

عکس های زرد و سیاه

اینم بی ام و

 نمایشگاه خودرو نیویورک 2011

ائودی....وای ی ی ی ی

 نمایشگاه خودرو نیویورک 2011

اینام چند تا ماشین که طراحی های جالبی دارن

 


پ.ن: خدا نصیب کنه اون اولی رو البته من قرمزشو دوست دارم ....

خدا جون حالا که می خوای بدی مدل ریونتونشو بده ....

                                                                   مرسی

نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر 1390ساعت 13:45 توسط فری|


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت 2:15 توسط فری| |

اشتباه این است که در سکوت هم فکر نمی کنیم ..... باز هم شروع به حرف زدن خواهیم کرد.
اگر مردم حرفهای خودشان را می فهمیدند همه ی دنیا را سکوت فرا می گرفت.
همه ی عالم را سکوت فرا بگیرد اگر نخواهی صدا خش خش برگ ها را در زیر پایت نمی شنوی .
وقتی عشق لبریز می شود ،در گره ی نگاهها ،سکوت زیبا ترین حرف ها را می زند.

پ.ن.۱: دلم می خواد فقط صدای سکوتو بشنوم .

پ.ن.۲: شدیدا استرس دارم . نه از بابت امتحانا .خودمم نمی دونم از چی .ولی هر چی هست نزدیکه .

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 0:54 توسط فری| |

این  پست برای اخرین سوتی های سوم ریازیه دبیرصطانه ماصط .....تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

امتحان ادبیات رو داده بودیم و با دوستان رفتیم تا بستنی بخوریم ....جای شکلاتی که روی بستنی میریزن شبیه جای سس بود ...داشتم برای مهسا بستنی می گرفتم که گفت بگو سسشو برای من زیاد بریزه ......جدی تر از اون بستنی فروش بود که گفت : چی بریزم خانم ؟ سفید یا قرمز ؟؟؟؟؟


امروز مونا با عصبانیت از روی نیمکت بلند شد مبینا با لحن دوبله گفت : دیجیمون وارد می شود .....


توی راه سحر ناز می خندید (س.ف) مبینا بهش می گه : زهر مار صدا تو ننداز تو گلوت !!!!


به ثمین می گم هر چی فکر کردم شماره گوشیتو یادم بیاد یادم نیومد

 ...ثمین می گه ::شمارمو می گرفتی خودم بهت می گفتم ...تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد


از کلک رشتی های ثمین به گوشیش اینه صورتک می کشه با یه لبخند بزرگ بعد توی عکاسیه گوشیش میره تا ببینه دوربینش به این لبخند هم حساسه یا نه !!.....


اینم تساویه مغزی من و مونا و ثمین بعد از  دادن ۵ تا امتحان :

IQفرزانه=IQثمین =IQمونا=IQجلبک=1


 

راستی برد پرسپولیس رو هم تبریک می گم .....مطمئنا شاهانه مثل شیر قهرمان جام حذفی می شیم ...

نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد 1390ساعت 14:3 توسط فری| |

جزء بدترین چیزهای دنیا اینه که بدونی یه روزی ،یه تاریخی توی یه ساعتی یه کسی رو که خیلی دوستش داری تا یه مدت طولانی نمیبینی.....

کنارته ،حضورشو حس میکنی ولی فکر نبودنش ازارت می ده ....

دیدار هر روزت به تلفن و پیام محدود می شه و ملاقات های کوتاه هر چند وقت یکبار .....

برای من امروز جزء سخت ترین روزا بود ...

چون می خواستم با لبخند همیشگی در کنار کسی باشم که برام خیلی عزیزه ....

اما نگه داشتن اشک هام سخت تر بود ......

-

-

-

فقط امید وارم هر جا هست خوشبخت باشه ...



از طرف فرزانه و سمانه

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:35 توسط فری| |

تو را با اشک و خون از سینه راندم اخر هم

که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب ارزو ها را

بر زلف دیگری اویزی ان گلهای صحرا را

مگو با من مگو دیگر مگو از هستی و مستی

من ان خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم

که گلهای نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

مرا از سینه بیرون کن

              ببر از خاطر اشفته نامم را

                                بزن بر سنگ جامم را

                                                       مرا بشکن

                                                                 مرا بشکن

کنون کز من به جا مشت پری در اشیان مانده

                                        و اهی

زیر سقف اسمان مانده

                       بیا اتش بزن این اشیان را

این بال و پر ها را

                       رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی

بنای عشق و امیدت 

                       شود امید جاویدت

تو را راندم .....

ولی ان لحظه گویی اسمان می مرد

جهان تاریک می شد کهکشان می مرد

درون سینه ام دل ناله می زد

                 باز کن از پای زنجیرم

                                    که بگریزم

                                          به دامانش بیاویزم

به او

        با اشک و خون گویم

                               من بی تو میمیرم

ولی در میان های های گریه می خندم

                                  که تو هرگز ندانی

بی تو یک تک شاخه ی عریان پاییزم

                                دگر از غصه لبریزم

و اینک دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد

سعادت ان کسی دارد که از تنها بپرهید

خدایا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی میبرد ان کس که انسان است و از احساس سرشار است  


احتمالا تا اخر امتحانام نمیام .برام دعا کنید امتحانام رو خوب بدم .
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 20:21 توسط فری| |


Design By : Night Skin